من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
نويسنده: میلاد مورخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 در ساعت: 4:52 قبل از ظهر
دارد باران می بارد و داغ تنهایی ام تازه می شود! نگو که نمی آیی نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی از ابتدای خلقت سخن از تنها سفر کردن نبود قول داده ای باز گردی از همان دم رفتنت تمام لحظه های بی قرار را بغض کرده ام و هر ثانیه که می گذرد روزها به اندازه هزار سال از هم فاصله می گیرند
به خیسی چشمانم طعنه نزن ! من از ابتدای همان ناگهان که دیدمت رخت آفتابی به تن داشتم. شاید تنها اشتباهم این بود که نمی دانستم...گناهکار هر که باشد ، کیفر آن مال من است !
نويسنده: میلاد مورخ: چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 در ساعت: 10:1 بعد از ظهر
اکنون که برایت می نویسم قلب سردم را همراه کاروان عشق به سویت روان می کنم تا تو گل معطر که عشق از دلت لبریز است همواره شاداب و پیروز باشی اکنون قلب پژمرده ام را می شکافم و قطره خونی را که از اعماق قلب سردم جاری می شود به عنوان سلام برایت تنها گل تنهاییم می فرستم.عزیزم نمیدونم چطور قلبمو تقدیم عشق زیبایت کنم.عزیز دلم زندگی دریایی پر تلاطمی است که موج های آن ما را به هر سویی پرتاب می کند.زندگی عشقی است که ما در آن گم می شویم و روزی خود را پیدا می کنیم که دیگر دیر شده و ما مانند ماهی که موج های دریا آن را به خشکی پرتاب می کند و ماهی بر اثر بی آبی جان می دهد و می میرد یا مانند گلی پژمرده و پرپر شده می شویم.زندگی دوران و گذرانی است بر دل های عاشق.زندگی را به خاطر عشق پاکت به خاطر خنده های زیبایت به خاطر وجودت درکنارم دوست دارم ولی افسوس که درماندهء عشق تو شدم و عشق تو تمام ذهن و وجودم را در بر گرفت.فاصلهء بین من و تو خیلی زیاده مثل زمین و آسمان ولی دوست داشتم دلامون مثل دو تا آهن ربا همیشه به هم چسبیده بود و تا ما رو از هم جدا می کردند دوباره یه کششی ما رو به سوی هم دیگه می کشوند و به هم دیگه می چسبیدیم و از هم جدا نمی شدیم.کسی که لحظات خوش و زیبای زندگی خودشو با عشق تو رنگین می کنه منم منی که عاشقانه به عشق تو زندگی می کنم. کاش درکم می کردی و هرگز پرپرم نمی کردی.تو با رفتنت منو پرپر کردی.پرپر شدن به خاطر تو به خاطر تمام خنده های تو که هیچ وقت خندهات یادنم نمیره یه آرامش روحی و ذهنی بود برامنمی خواستم هیچ وقت از دستت بدمنمی خواستم هیچ وقت تنهام بذاری نمی خواستم باور کنم که رفتی و منو تنها گذاشتی دوست داشتم همیشه پیشم بمونی و در کنارم باشی ومال خود خودم باشی ولی روزهایی که احساس تنهایی و بی کسی می کنم می بینم واقعا از پیشم رفتی . رفتی واسه همیشه.ولی عزیزم هیچ وقت فراموشت نمی کنم و همیشه در زندگیم بهترین و قشنگترین دعا ها رو پشت سرت نثارت می کنم.فقط به خاطر عشق تو به خاطر خنده های زیبای تو می گویم :تا همیشه دوست دارم .تا وقتی که نفس می کشم حتی در آخرین نفسم می گویم :
" ای پرستوی کوچک و زیبای من عاشقانه می پرستمت "
نويسنده: میلاد مورخ: شنبه دوازدهم مرداد 1387 در ساعت: 1:8 بعد از ظهر
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موجهاقامتم یه بستر نرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگباره نگاهت دلم انگار زیرو رو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابرو بادو دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا من و دل اما نشستیم چشم به راهت لبه دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم اما تو دریای عشقت باز یه گوشهای می مونم
نويسنده: میلاد مورخ: پنجشنبه بیستم تیر 1387 در ساعت: 11:22 قبل از ظهر